ابراهيم اصلاح عربانى
663
كتاب گيلان ( فارسى )
درمىگرفت ؛ از جمله حكيم شفايى در نخستين ديدار با حكيم ، « به اين عبارت بىكموبيش پرسيد كه : مير من ! تو كجايى ؟ فغفور جواب داد كه : گيلك ، آن هزّال بىعديل فى الحال به دو گفت كه : گيلك و كودن به حساب جمل در عدد با هم مطابقند ! فغفور بىانديشه و تأمل گفت : آرى همچنان كه شفايى و صاحب جهل مركب ، به همان حساب با هم موافق و برابرند ! صفاهانى از بديههگويى گيلانى حساب تمامى گرفت و ديگر با او از روى هزل سخن نگفت . » « 5 » حضور ذهن و حاضر جوابى و وسعت اطلاعات حكيم ، شاه عباس را چنان خوش آمد كه وى را مورد تفقد قرار داد و تا هنگامىكه او در دربار صفوى مىبود احترام و عزت فراوان داشت . حكيم بعد از اندكمدتى از اصفهان به عزم خراسان بيرون آمد ، على قلى خان شاملو ديوان بيگى و ايشك آقاسى شاه عباس مقدمش را گرامى داشت و در سلك ارادتمندانش درآمد : « ميل تمام به صحبت ايشان پيدا كرد و مجالس و محافل خود را به وجود ايشان مزين مىساخت و به ان مباهات مىنمود . . . » محبتهاى على قلى خان هم نتوانست اين آزاد مرغ آشيان گم كرده را به دام علائق پاىبند سازد و بدون ترديد سرّ آزادگى وى را بايد در بىنيازيش جست . او به نزد هيچ شاه و اميرى از سر نياز راه نبرد ؛ به عظمت روحى خود براى كسب زر و مال لطمه و شكست وارد نساخت ؛ به آنچه داشت و از راه طب فراهم مىنمود قناعت مىكرد و به خوشى و خرمى مىزيست و سفر مىنمود و سفرهء طرب مىگسترانيد . عازم ديار هندوستان گرديد و با رفاه و شهرتى كه داشت اشتباه محض است اگر هجرتش را « براى نشوونماى تمام عيار و تحصيل مال بيشمار . . . » بدانيم . حكيم چون به قندهار رسيد ميرزا غازى ترخان حاكم وقت مقدمش را گرامى داشت . بدبختانه ادباى جمع آمده به دور حاكم از محبت فراوان غازى ترخان به تازه رسيده ناراحت شدند ؛ وجود اديبى فاضل و نكتهپرداز چون او را تحمل نتوانستند ؛ هنوز خاك راه نتكانيده دربارهاش به سعايت پرداخته و براى بدنام ساختنش تصرفاتى ناشيانه در اشعار نغز وى نمودند . حكيم را اينهمه نامردمى رنجه داشت . بدون ايجاد هياهوى بيشتر در سال 1012 ه . ق قندهار را پشت سر گذاشت . « 6 » هنوز سه روز از مهاجرت نهانى حكيم نگذشته بود كه دولتمردان ، غازى ترخان را از حقيقت ماجرا آگاه ساختند . حاكم قندهار از اين همه بدطينتى اطرافيان خود درباره مهمان عالىقدرش خشمگين و آزردهخاطر شد . شخصا در عذر سلوك ناپسند اطرافيان به حكيم نامهاى نوشته و درخواست بازگشت نمود و حتى مولانا اسد قصه خان و مرشد بروجردى را ، كه عاملان اصلى اين پيشآمد بودند ، مأمور رساندن نامه به حكيم و عذرخواهى از وى و بازگردانيدنش نمود . دو حسود تنگنظر نامه حاكم را در لاهور به او رسانيدند و تمناى بازگشت وى كردند . حكيم در پاسخ غازى ترخان نوشت : آن جيفه ، كه در دست دو كركس باشد * حيف است كه لوث دامن كس باشد خر را طلب شاخ ، زيادتطلبى است * با يك سر خر ، دو گوش خر بس باشد فغفور اقامتى كوتاه در لاهور داشت ، از آنجا به آگره رفت و در سراى حكيم على گيلانى خاك راه تكانيد و شايد محمد حسين مىخواست از تقرب حكيم على در دربار نور الدين محمد جهانگير بهرهور شده و به شهريار مغولى معرفى گردد ولى حكيم على در انجام مقصود شاعر چيرهدست و حساس و همكار صميمى و حاذق خويش تعلل مىورزيد ، شايد اين تعلل انگيزهاى داشت ولى هرچه كه بود به رنجيدگى خاطر حكيم منجر شد و رشته محبت پاره كرد و به نزد عبد الرحيم خان خانان درآمد و او نيز با گوهرشناسى و دانشپرورى كه داشت قدرش بشناخت و او را به مصاحبت شاهزاده پرويز بن جهانگير ، برگزيد . حكيم در « برهان پورخانديس علم دانشورى و سخنورى افراشته و كوس يكتائى و بىمثلى . . . » فروكوفت . و بعد از سالها خانه بدوشى مأوا پذيرفته در سكوت و آرامشى موافق طبع زندگى مىكرد . در اين ايام جهانگير دستور بازگشت شاهزاده را به اللهآباد صادر نمود . حكيم نيز به همراه وى به اللهآباد رفت و « همنوا با عندليبان بهشت 1029 » « 7 » در آن شهر و ديار با جهان و جهانيان بدرود گفت و به ابديت پيوست . حكيم محمد حسين لاهيجانى در ايران « رسمى » تخلص داشت و چون از وجود شاعرى يزدى كه تخلص رسمى را برگزيده بود آگاهى يافت فغفور را به جاى رسمى انتخاب كرد و گهگاه نيز با تخلص امير شعر مىسرود . او مردى حساس ، زودرنج ، دايم السفر ، بلندطبع ، صاحب همت ، راستگوى و شيرين سخن بود . با شعرايى چون ملا نادم و محمد قلى سليم مشاعره و تبادل شعرى داشت . ديوانى در حدود چهار يا پنج هزار بيت داشته است و رسالهء در حساب اصابع « 8 » را هم به نام او ثبت كردهاند . ترانه زير از اوست : خسم كه جلوه برقى كند شكار مرا * بدام شعله كشد ، دانه شرار مرا به وعده گر دهدم عمر خضر ، طى گردد * در اولين قدم راه انتظار مرا بيا كه تا تو گرفتى ، كنار آغوشم * گرفته حسرت آغوش در كنار مرا خيال قد تو ، دايم به چشم تر دارم * جز اين نهال نرويد ز جويبار مرا « 9 » فياض لاهيجى ملا عبد الرزاق ، پسر على ، پسر حسين لاهيجى قمى متخلص به فياض ، فيلسوفى كامل و استادى فاضل ، اديبى اريب و شاعرى لبيب ، عارفى وارسته و درويشى به حقيقت پيوسته ، زاهدى پاكباز و آزادهاى بىنياز از دار العلم لاهيجان و به سبب سكونت در شهر قم ، مشهور و معروف به قمى بود . زادروز و سال زايش او معلوم نيست و نوشتهاند كه در شيخانور « 1 » تولد يافته ، ولى براى اين ادعا سند و مدركى ارائه نگرديده است .
--> ( 5 ) . تذكرهء ميخانه ، ملا عبد النبى فخر الزمانى ، صفحهء 454 . ( 6 ) . همان كتاب ، صفحهء 456 . ( 7 ) . همان كتاب ، صفحهء 459 - 458 . ( 8 ) . آتشكدهء آذر ، آذر بيگدلى ، صفحهء 843 . ( 9 ) . تاريخ ادبيات در ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، صفحهء 1029 . 1 . مجلهء فروغ ، مقالهء فياض لاهيجانى ، عباس كديور ، شمارهء 6 ، رشت 1306 ، صفحهء 163 .